تبليغاتX
کاش یه پرنده بودم........


کاش یه پرنده بودم........

من از تبار دریا از نسل چشمه سارم رها تر از رهایی حصار بی حصارم

 

ایران پر از شور و شوق انتخاباتی بود. خیابانهای شهرستانهای بزرگ و علی

 الخصوص تهران صحنه میتینگ های تبلیغاتی هواداران شده بود. پدیده

 خیابان گردی نیمه شب در خیابان انتخاباتی پایتخت توسط گروه های مختلف

، اتفاق جدیدی بود که هرشب خلق می شد. همه چیز خوب بود و به نظر

 انتخاباتی پر شور و با مشارکت بالا می مانست. جو نسبتا خوبی حاکم

 شده بود. هرچند بد اخلاقی ها و بی اخلاقی ها کم

 نبود. جمعه انتخاباتی برگزار شد. انتخاباتی که عده زیادی چه پیروز چه غیر پیروز بهت

 زده بودند. عده ای معترض بودند و آمده بودند تا اعتراضی آرام کنند. در گوشه ای از

تهران در همان روزی که می گفتند خیابان آزادی جمعیت چند میلیونی و بی سابقه

 را به خودش دید، عده ای در گوشه ای از تهران بودند. جوانانی که کاری با

 سیاست نداشتند. فعال سیاسی نبودند. دانشجو بودند و حساس به

 سیاست و فقط همین کسانی که از قبل سابقه دوستانه ای در دانشگاه

 و کوه و سفرهای دسته جمعی داشتند. بچه هایی که افتخارشان تعداد

 بالای دانشجویان تحصیلات تکمیلی در جمعشان بود.
 
در این تهران کوچک ، خانه چهل متری یک زوج فعال، که یکی از آنها ارشد فلسفه

 دانشگاه تهران می خواند و دیگری ارشد روابط بین الملل شهید بهشتی، محلی بود

 که دوستانشان در آن جمع می شدند، تا به رسم همه جوان ها دور هم باشند. در

خانه انها پذیرایی با بحث بود و کلام و یا شاید بحث درباره بهترین کتابهای چاپ شده

و یا فیلم های مطرح دنیا. هرچه بود بازار اندیشه ورزی در خانه این زوج جوان داغ بود.


 
روز ۲۵ خرداد از اتفاق آقای خانه دوستی را در خیابان آزادی می بیند. دوستی که

محل کارش در آن خیابان است و در مسیر محل کار آقای مزبور. برای آرام شدن فضا

و جلوگیری از حضور در محل پر از خشونت، تصمیم می گیرند به خانه ایشان که نزدیک

 تر است بروند. دو تا از دوستان شهرستانی که اتفاقا دوستان دانشگاهی آقای مزبور

 بودند نیز همان روز به تهران آمده بودند تا ببینند اوضاع چگونه است. طبیعی بود برای

هرکسی که شور روزهای پیش از انتخابات را داشت، شوکه شدن های روزهای بعد

 از انتخابات.  آنها آمده بودند که زود بروند و تنها در اعتراض مردمی و آرام آن روزها

شرکت کنند. آنها هم شب را  به خانه ایشان می آیند. خواهر این آقای مزبور نیز

دانشگاهش در نزدیکی خانه برادر بود و شلوغی خیابان باعث شده بود به خانه

برادرش برود. خانم خانه هم آن روز در خانه بود و وقتی قرار شد دوستانش آنجا دور

هم باشند، مهیای آماده کردن شام شده بود. خانم شامی می پزد و دوستان شام

می خورند و دور هم هستند. سر شام دو تن از دوستان نزدیک خانه ایشان که مطلع

 می شوند دوستان در خانه این دو زوج جمعند برای شب نشینی و گپ زدن به خانه

 این زوج  جوان مراجعه می کنند. می شوند یک جمع هشت نفره دوستانه که کاملا

 اتفاقی گرد هم آمده اند.
 
ظاهرا یکی از کسانی که در این جمع است از نظر بعضی ها سوژه ای است. کارهای

 دانشجویان ستاره دار را دنبال می کرده. همان که خانه اصلی اش شهرستان است

 و به اتفاق دختر عمویش به تهران آمده. همین سوژه بودن این فرد باعث می شود

ساعت ۱۲ شب به خانه چهل متری ایشان بروند و جمعی که هیچ سایقه کار

سیاسی تشکیلاتی ندارد و کاملا بی هدف شکل گرفته را بگیرند. هشت نفر گرفته

می شوند. حالا باید سناریویی تنظیم شود. یکی دونفرشان را برایشان می توانند

بهانه ای بتراشند. اما مابقی تنها دوستان دانشگاهی ایشان بوده اند و لاغیر.

جمعشان هم کاملا اتفاقی و به دلیل پرهیز از ورود به شلوغی های خیابان آزادی

تشکیل شده. اما سناریو می شود یک جلسه تشکیلاتی و اتهام می شود ارتباط با

منافقین.
 
با چهار نفر آنها که خانم بودند حدود دو ماه هم سلول بودم. سه تا از بچه ها اصلا

سازمانی که اتهام ارتباط با آن را داشتند نمی شناختند.  کسانی که حتی تا آن روز

 فرق مریم رجوی و فاطمه رجبی را نمی دانستند. بچه هایی که هرچه دنبال کرده

بودند اتفاقات داخلی و اصلاحات بوده و عمل و فعالیت سیاسی نداشتند. کمترین

میزان بازجویی و بیشترین بلاتکلیفی را داشتند. بازجوها همه می دانستند که ایشا

ن کاری نکرده اند. حتی به آن اقرار هم می کردند. زندان بانها هم از بودن این بچه

های مظلوم متعجب بودند. از اینهمه بلاتکلیفی و ظلمی که در بی خبری کامل به

ایشان می رود. اینها بچه های شناخته شده ای نبودند و تا آخر هم شناخته نشدند

. اما نزدیک صد روز همه آنها در زندان ماندند و اکنون سه نفر از ایشان هنوز در زندانند

. از این سه نفر، محسن همان آقای مزبور است. کسی که تنها جرمش ماوا دادن به

 دوستانش و خواهرش برای جلوگیری از اتفاقات احتمالی در خیابان ِ شلوغ آن روز

است. محسن که خواهرش و همسرش نیز پیش از این صد روز در بند بوده اند هنوز د

ر بند است. دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه دانشگاه تهران. و نیز عاطفه. عاطف

ه ای که بعد از یک دوره فعالیت سیاسی چهار سال است که عکاسی مراسم های

 مختلف می کند و از سیاست به دور است و کنجکاوی و احساس مسئولیت او را ا

ز شهرستان به تهران کشانده و پسرعمویش که یک فعال دانشجویی است. این سه

 نفر در بندند و در وضعیت بلاتکلیفی.


 
متاسفانه به جای شنیدن این داستان  به این سادگی، عده ای اصرار دارند سناریویی

 بسیار پیچیده بسازند. فضا امنیتی است درست. اصلا باید همه سناریوها را مفروض

 بدارند. اما بعد از چهار ماه آیا تکلیفشان با سناریوی مفروضشان معلوم نشده است؟

 این بچه ها که خیلی افراد خبرساز و جنجالی نبوده اند. به راحتی می شد با یک

تحقیق سریع نگذاشت جمعی اینگونه بی گناه طعم زندان ِ بدون دلیل را بچشند.

کسانی که حتی در خیابان و در درگیری ها هم دستگیر نشده بودند و می شد به

سادگی در همان روزهای اول آزادشان کرد.


امیدوارم شرایط آزادی و تعیین تکلیف این سه نفر نیز مانند بقیه اسرای دربند مشخص

 شود. وقتی دیدم همسر و خواهر محسن بعد از آزادی تازه باید دنبال پیگیری کار

محسن باشند، دلم به شدت برایشان سوخت. برای کسانی که حتی نامشان

نیست. برای محسن، برای فاطمه، برای زهرا، برای عاطفه، برای فریده و برای

دیگرانی که نمی شناسمشان.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1:0 توسط adorer| |

 

 


ابطحی در وبلاگش از درون زندان نوشت كه پست امروز را بازجویش
 
 نوشته است:

بعد از كلی حرف وحدیثی كه شما ها در مورد آقای بازجویی كه

 بارها گفته ام با او دوست هستیم، امروز آقای باز جو واقعا به

جای من نوشته است. ممنونم كه مهمان سایت من شده است.

 متن آقای بازجو را میخوانید:

 

**************

دراینجا ما معمولا" به جای كلمه متهم از مهمان استفاده میكنیم.

همان بازجوئی هستم كه آقای ابطحی بارها گفته كه بامن دوست

است و خیلی از شماها هم در كامنت هائی كه برای آقای ابطحی و

 حتی در سایر سایتها و وبلاگها نوشتید و باور نكرده اید.بعضی ها

هم هرچه خواسته اید،گفته اید و به صورت طنز و جد هم در مورد

من مطلب نوشته اید.

پس از دستگیری آقای ابطحی وقتی قرارشداز ایشان بازجویی كنم

 درمورد وی تحقیقات زیادی كردم.دستی در وبلاگ نویسی دارم و

درسرچ های اینترنتی در مورد آقای ابطحی كلی مطلب خواندم.از

 روز اول دوكار را همزمان انجام دادم.یكی به عنوان بازجو در برابر

متهم یا كارشناس در برابر مهمان ، وظیفه ام در این جایگاه این بود

 كه بدون رودربایستی تمام نقاط ابهام در مورد اتهامات ایشان را

 پیرامون انتخابات و حوادث بعد از آن را مشخص و پرونده وی را

تكمیل كنم و یكی هم رعایت اصول اخلاقی اسلامی در برخورد

با همنوعان.خیلی جدی هم این كار ها را دنبال كردم. در آن روزها

همزمان خودم را در كنار كسی می دیدم كه هردو از یك قبیله

بودیم.قبیله انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی .ولی با

نظر و سلیقه های متفاوت فراوان.چند روز تمام بدون اینكه یك

كلمه از او بازجوئی بخواهم وروی كاغذ چیزی بنویسد، باهم

حرف زدیم.

در باره امكان تقلب، در باره آشوبهای خیابانی، در باره نا امنی ایجاد

 شده آن موقع ، در باره این كه چرا شیرینی این انتخابات را به كام

 مردم عزیز ما تلخ كردند و........اختلاف نظر های فراوانی داشتیم

 ولی نا امید نشدیم. هردو جدی بحث میكردیم. كم كم نظراتمان

 به یكدیگر نزدیك شد تا جائی كه به قول شماها همدیگر را درك

 كردیم. كار فوق العاده ای نكردم ولی وظیفه انسانی ام این بود

 كه در تمام مراحل ادب و حرمت انسانی را رعایت كنم.می

 دانستم زندان برای آقای ابطحی سخت است. بازجوئی از كسی

 كه معاون رئیس جمهور وقت ( آقای خاتمی ) و از سران جبهه

اصلاح طلبی بوده، كار دشواری بود. با اینكه اصل دستگیری

تصمیمی فراتر از من بود، اما سعی كردم در كار خودم ادب

 اسلامی را كه از آموزه های حضرت امام (ره) و پس از آن مقام

معظم رهبری بود، رعایت كرده، و در ایشان امید را زنده نگهدارم.

حس میكردم آقای ابطحی هم مثل خیلی از شماها باور نمی كرد

بازجویش چنین رفتاری با وی داشته باشد، آخه چند سال پیش

ایشان فقط بر اساس شنیده مطالبی را در مورد نحوه برخورد

 با زندانیان نوشته بود و فكر میكرد شاید آن شنیده ها صحت

 داشته باشد.گمان میكرد این كار من یك تاكتیك است. امابالاخره

 گفت كه نظرش برگشته است. گرچه تا حالا هم باور نكرده است

 كه زندان همیشه این گونه بوده.معتقد است این بار این اتفاق،

 استثنائی در زندان افتاده است اما من میگویم دفعات قبلی

هم همین طوربوده است. در این مدت آقای ابطحی را یكروز به

 دادگاه برده بودند. معتقد بود كه حرف هایش در دادگاه اعتراف

نیست.میگفت این حرف ها را قبل از زندان هم زده ام .اما به نظر

 من این حرفها را اگر هم زده بوده در جمع خودشان بوده و اگر

 برای عموم حتی از طریق همان وبلاگش اطلاع رسانی میكرد

كه اینطور نمیشد.

من معتقدم بسیاری از آنها در اثر گفتگوهای طرفینی بین ایشان

و بنده بوده است. قصد ندارم آنچه را كه وظیفه نسانی و انقلابی

 ام بوده است و میتوانستم در اختیار ایشان قرار دهم و به او

 كمكی كرده باشم تا دوران بازداشت به وی سخت نگذرد را

به زبان بیاورم.امیدوارم اگر كاری انجام شده مورد رضای حضرت

 حق باشد. به قول آقای ابطحی دستگاه قضائی در این میان چند

 روزی دچار تغییرات به لحاظ انتصابات و....شد و میگفت آزادی اش

 به تاخیر افتاده است. از آنجایی كه آقای ابطحی به من گقته بود

 كه قبلا" به وی میگفتند معاون اینترنت باز رئیس جمهور هست

 و میدانستم وب سایتی دارد بنا به تقاضای خودش و مساعدت من

 قرار شد وبلاگش را را به روز كند.

ایشان هم كارش را شروع كرد و این یك امر كاملا" طبیعی بود.

برای آقای ابطحی هم قابل قبول بود كه بالاخره اینجا مقرراتی دارد.

 عصرها آقای ابطحی به اطاق من میآید.ایشان وبلاگ خودش را به

 روز میكند و من هم كار خودم را انجام میدهم.چند تا عكس هم به

 تقاضای ایشان از وی و آقایان عطریان فر و سعید شریعتی با هم

 گرفتیم كه مورداستفاده آقای ابطحی قرار گرفت.اما بعضی

 از دوستان سایبری ایشان تحمل دیدن مطالب وی را نداشتند و

دو سه روزه سایت وی را هك و یا با سفارشهای آنچنانی شان با

 اونوری ها، سایت را مسدود كردند به طوری كه این وبلاگ نویس

 مهمان ما را هم دلگیر و ناراحت نمودند. گویا مرگ خوب است

 اما برای همسایه ؟؟!!. شما دوستان میدانید كه كشور به

شغل های مختلفی احتیاج دارد. یك بخش آن كارهایی مانند

 كار ما است.

مهم این است كه هر كسی دركار خودش بر اساس اصول انسانی

 و آداب اسلامی و انسانیت رفتار كند.ما و شما قبل از هر چیزی در

 اصل انسانیت مشترك هستیم اگر در كاری كه دیگران باور نمیكنند

 كه میشود انسانی رفتار كرد، حرمت انسانی رعایت شود با ارزش

 تر است.من از اینكه در كشورم در سایه ولایت و محبت مردم

 عزیزم برای حفظ امنیت آن انجام وظیفه مینمایم بسیار مفتخرم.

و از این كه وظیفه ملی ام را با رعایت همه اصول انسانی و

انقلابی انجام میدهم مفتخرترم. آقای ابطحی كه در نوشته ها ی

 سایتش و گفته هایش با بستگان و دوستان وحتی نوشته های

ناگفته اش و گفته های نانوشته اش به من لطف دارد باورم این

 است كه بعد از زندان هم همین لطف را نسبت به من خواهد داشت.

 من هم آقای ابطحی و سایر هموطنان عزیزم را كه از قبیله انقلاب

 اسلامی و از پیروان حقیقی راه امام خمینی ( ره ) هستند

دوست دارم و امیدوارم كه همه ما با وحدت و برادری در زیر چتر

ولی امر مسملین، ایرانیانی سرافراز همچنان گذشته در كنار هم

باشیم و طمع ورزی دشمنان دیو سیرت را به یأس و نا امیدی مبدل

 سازیم .انشاء الله.

اصراری ندارم كه به شما ثابت كنم از زندان بودن آقای ابطحی

خوشحال نیستم، دوست دارم ایشان همانند سایر هموطنان، در

 كنار خانواده محترمشان باشد .علاقمند بودم حالا كه نزدیك به

 چهار ماه است ایشان مهمان ما هستند، از آقای ابطحی خواستم

یكروز من مهمان سایت ایشان باشم و با شما عزیزان صحبتی كرده

 باشم. خوشبختانه آقای ابطحی هم با كمال میل موافقت كرد .

در كار گلاب و گل حكم ازلی این بود ........ كاین شاهد بازاری و آن

پرده نشین باشد.

حالا قصه من و آقای ابطحی هم قصه گلاب و گل شده است.

امیدوارم بعدها هم آقای ابطحی بخواهد برای وبلاگش بنویسم.

 

منبع :تابش نیوز

 

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 15:29 توسط adorer| |

 

 

 ماجراهای منو سحر:

 

(سلام امروز کلی حماسه افریدیم.  نوشته های  امروز ما اتفاق

هایی که از صبح برامون اتفاق افتاد) البته اینها طبق نظر یه سری

ادم باحال!!همش بر گرفته از یک سری داستان  و هیچ کدوم از

انها حقیقت نداره و برای منو  خواهر گرامیمان  رخ نداده است

 

1-مبدل پوشی:

 

سحر: میخوم این مانتو سبزمو بپوشم

من: اینقد ساده نباش نباید تابلو باشیم  که همهون اول راه بگیرنمون

سحر:باشه پس تو هم نپوش(نیش اینجانب تا بنا گوش باز میشود)

من:ای بابا من که مانتو مشکی ندارم با قرمزو.. هم که زشته امروز

برم بیرون همین سبزرو میپوشم(مامان جانمان رضایت میدهد)

سحر تقریبا اماده شده  و بنا به خواسته ی مادر جانمان مقنعه سر

کردیم و با کلی دعای مادرمان عازم میدان شدیم

 

2-طی مسیر:

 

 تقریبا فقط پلیس و بسیجی بود نسبت به سالهای قبل جمعیتشون

(مردمو میگم) واقعا کم بود(از جمالزاده تا ۱۶ آذر)من و سحر با لبخند

ی که فقط گوشه یلبمون بود به برادران بسیجی که گوشه ی

خیابانبودندنگاه میکردیم و پی دلیلی برای ناراحتیه انها می

گشتیم که در اخر به این نتیجه رسیدیم  که بدلیله ماه مبارک به

انها هیچ گونه نوشیدنی اعم ازنوشابه ودلستر .. نداده اند  ودیگر

 همه به چشمه جانی بهانها نگاه میکنند نه یک بسیجی که به

امنیت مردم کمک میکنه خلاصه اینکه در طوله راه برادران بسیجی

  اینقدر به ما بدو بیراه گفتن تا رویمان راکم کنند  ولی بدلیله زیاد

بودنه رویه هر دویه ما انها مجبور به ترک میدان شدند.

سحر:وا پس اینا چماقاشون کو؟

من:نمیدونم (بعد ما دیدیم که فقط همون 3 4 نفر باتوم نداشتن)

در حین پرسیدن این سوال سحر انگار یه کی از اون آقایونه بی

 چماق دید و اومدن مثلا از پشت ما اونور که همونی که شنیده

 بود گفت:کی میشه من خودم چشمای این جماعت و در

بیارم(دیگه این یکیو نمی تونستن بگیرن خدادادیه کاریشم

نمیشد کرد)  

 

3-روبه روی دانشگاه:

 

گوشه ای ایستاده بودیم تا با بقیه حرکت کنیم . بچه ها رسیدند و

 ما هم با اونها هم صدا شدیم  مرگ بر دیکتاتور- نه غزه نه لبنان

 جانم فدای ایران  وایران شده فلسطین مردم چرا نشستین.... در

 همین حین متوجه شدیم که پلیس ها دورمان حلقه درست کرده

 اندو کنار سحر ومن هم کلی مامور با عصبانیت نگاهمون میکنن 

  ما همپس از کلی شعار دادن و لبخند زدن به پلیس ها و تشکر از

 اونها به سمت پایین رفتیم (مامان جانمان سفارش کردکه زیاد

تو چشم نباشید چون اگه بگیرنتون تو پاسگاه همه رو عمو صدا

میکنید(بگیرید لطفا دیگه توضیح ندم) و اینکه بی اجازه از همه

 فیلم برداری میکنند  و بعد میرن سراغشون ما هم  که بچه ی

حرف گوش کن !!...

کناره خیابون ایستاده بودیم و به جمعیت نگاه میکردیم  .... وای ی

کیف کردم یه دختر محجبه  رفت جلوی پلیسا و فرمانده بسیجا و

شروع کرد به مرگ بر دیکتاتور گفتن  دوباره همه هم صدا میشن 

یه ذره گذشت و ما همون جا ساکت ایستاده بودیم  داشتیم اطراف

 رو نگاه میکردیم  یه دفعه متوجه یه خانومه چادری  و چند نفر دیگه

 شدیم که داشتن از ماها فیلم میگرفتن  کسی چیزی نمی گفت 

 جلوی ما که رسید  صبرمونم سر رسید شروع کردیم داد زدن سر

 اون  که  (فیلم نگیر کی این اجازه رو بهت داده که فیلم میگیری؟

من و سحر و بقیه پشته سر ما) شاید باورتون نشه  که زن با اون

 سنه و سال داشت چی کارمیکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  با حالتی که فکر

میکرد سرشار از نمکه موبایلشو گرفت سمت ما و گفت  اخه این

 دوربین داره ؟ میخواستم ببینم چی کار میکنید بعد هم هر هر 

خندید!!!!!!دیدم موبایلش کلنگی بیش نیست  خندم گرفته بود که

یه زن هم سنه اون (تقریبا نزدیکه 60سال) چه جوری حاضره

شخصیته خودشو زیره سوال ببره تا  کسایی مثله منو سحر که

 هم سنه نوه شیم بهش تذکر بدیم؟؟؟البته همون جور که گفتم

 چند نفر بودندکه فیلم می گرفتتند  اون حاج خانومو با خنده ردش

 کردیم رفت بعدی اومد  اینیکی تفریبا 23یا24 ساله بود

          من: ااا مگه نمی گم نگیر

         سحر:نمی فهمی چی میگیم یا خودتو میزنی به نفهمی

مردم هم همه با هم داد میزدند  پسره نتونست جواب بده یهو

 دوستش پریدوسط که چتونه داد میزنید دوس داره (این یکی

 سوسول بود )فیلم بگیره به شما ربطی نداره شماها اکثریتید

 دیگه داره از اکثریت فیلم میگیره تو این میون یکی از اونایی

 که فقط وزن ریشش 2-3کیلو میشه داد زد چرا نگیره حیفه

خوشگلیدبایدبگیره  (البته  توجه داشته باشید که این مردک 

به چشم خواهربرادریبه ما نگاه کرد و اصلا ربطی به حیز بودن

 اون نداشت  اخه برادر از اینایی بود که نماز شبش ترک

 نمی شد)!!!!. بعد از شنیدنه این حرف ما  با چشا و دهانی

 باز به خانومی که پیشمون بود نگاهکردیم خانومه گفت:

حیفید اینا بگیرنتون......................

سریع از اینجا برید اینا حیا رو  خوردن ابرورم  تف کردن حیف روزه 

بودم وگرنه دهنه مبارکو باز میکردمو چشمامو میبستم حیف که تو 

خونواده ای تربیت شدم که بهم یاد دادند هر کس و نا کسی ارزش

 دهن به دهن شدن باما رو نداره و .... نکته ی دیگه  اینکه دیگه

 اون خیابون خلوت شده بود وازخیابونای دیگه سرو صدا میومد

 رفتیم سمته  خیابون بالایی(برادر سوسول  با شاخه شکسته

داشت قدقد میکرد که اره فرار کنید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

وای که از خنده مردیم  یعنی اینا دبه ی اعتماد به نفسن

 

  4-  خیابونه بالایی:

 

خانوم والده ی فرمانده ی اون خیابون داشت با نهایت غضب به ما

 نگاه میکرد ما هم در جوابش لبخند میزدیم (خیلی جواب میده تا..

 طرف.میسوزه) بعد با یه سری حرکات حرفه ای چشم و ابرو به

حاجاقا ما رو نشون داد  حاجی هم به نتیجه نرسید   در کشمکش

بین چشمو ابروی فرمانده و خانوم والده بودیم که یه هو دیدم دارن

یه نفرومیزنن نمی زدن به قصده کشت سمتش رفته بودن رفتیم از

 نیروهای اتیش نشانی که وایساده بودندپرسیدیم (مگه اجازه دارن

 بزنن )مرده گفت نه اما این تو کیفش بمب داره !!!!!!!!!

ووووووووووووووووووووااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

دلممممممممم  باید بودینو میدیدید چه جوری در میرفتن البته اون

 هنوز داشت کتک می خورد بنده خدا  نکته بسیار جالبش این بود

کهاون مرده که قهرمان بازی در اورد  و پریده بود وسط و میزد

 همون بنده ی خدایی بود که تشریف اورد تو خونه ی ما و دوربینمو

 ازم گرفت  گفتم اگه منو ببینه گیر میده اخه اون سری نتونستم

 جلوزبونمو بگیرم  خلاصه بعد از کلی کشمکش و درگیری معلوم

 شد برادرمون اعلامیه دستش بوده این شد که رفتیم بالا  سمته

 کارگر

 

۵-میدونه انقلاب:

 

 یه دفعه بگیر بگیر شد وحشتناک  به هر کی نماد داشت یا لباسش

 سبز بود گیر میدادن یه جورایی اوضاع خیت شده بود ..1دقیقه بعد.

منو سحر کنار کانکس پلیس ها و تمام برادرای بسیجی ایستاده

 بودیم وخیلی مظلوم  به اطراف نگاه میکردیم دست برادرا درد نکنه

 همه ی خبرارو تو همون دقایق اول گفتن  ما هم کل و هم تبدیل

 به یه گوشه بزرگ شده بودیم چند لحظه بعد یکی از برادرا ازمون

 خواست که اونطرف تر وایسیم  دیدم همه دارن نگاه میکنن خیلی

 مظلومانه گفتم ای بابا حاج اقا اون ور تر بریم چون مانتوم سبزه

بهمون گیرمیدن سحرم پشت من داشت تند تند میگفت : این یکی

 با ادب بودگفت نه شما برید کسی باهاتون کار نداره   ولی آخرش

 یه اخمی هم کرد خوشحال و دل شاد رفتیم بالا

 

6- خیابونه کارگر:

 

اکثریت سنشون حدوده15-23 سال بود افرین داره واقعا  خیلی اقا

 خوش تیپ ساده(توجه کنید که ساااده ه) و ورزشکار بودن بچه ها

پیشته میکردن اینا 10کیلو متری رو میدویدن ما خیابونو نمی تونستیم

ببینیم وای صدای کوبیدن پای بچه هاکه اومدکیف کردیم جان فدا

هایرهبر ترسیده بودند  واسه همین دست به دامن گاز اشک اور

شدند  ماها ناراحت از اینکه ای بابا مثلا ما روزه ایم  متوجه این شدیم که

داره بارون میادوووواااااااای ی ی  خدایا خیییییلییییی دوسسست دارییییم 

حالشون گرفته شد  که اثر گازا از بین رفت  (گاز اشک اورارو تو چپیه

پیچونده بودند) رفتیم یه کم جلو تر دیدیم دستشون یه چوباییه که 

 نوکشو تیزه تیز کرده بودند سحر دیگه قاطی کرده بود بلند بلند

 میگفت یعنی چی اگه بکنه تو شکم یکی کی جواب گو میشه یه

دفعه دیدیم ای دل غافل یکی یدونه دستشون بود  یه کم  بالا تر

رفتیم  دیدیم سر یه چهارراه جمع شدن و  رفتیم کنارشون  فکر

 کردیم که  اون وره چهار راه مردم ایستادن  رفتیم اون وره خیابون

 بریم توشون در کماله ناباوری دیدم یه فیلم بردار جلوشون ایستاده

15-20نفرایستادن با دست به پشته  فیلم بردار اشاره میکردنو شعار

میدادنیه هوجوگیر شدن اقا دادی میزدناااا منو سحردوباره بابی

توجهیهکامل از وسطشون رفتیم اون ور که  جان فداها  به سمتش

 اشاره میکردند و بد و بیراه میگفتن  هیچ کس نبود  باورمون نشد

اینا واسه فیلم دارن اینکارو میکنن بعد یه پسر حدود 19 یا 20

 ساله دیدیم مارو ندیده داره به دوستاش میگه الکی بگین اتوبوس

 آتیش زدنو با هم خندیدن(خدا وکیلی گفتش)1 دیقه بعد یه آقای

 پلیس اومد یه کم نظم به اونجا بده به برادرا گفت آقا یه کم برین

اونور تر . از این حرفا یه دفه یه پسر ریشوه داد زد که آره شما

 خوتون و سر و سامون بده شماها اگه عرضه داشتین نمیذاشتین

 اوضاع به این جا بکشه که پلیسه گفت باشه .

سحر:وا یعنی چی؟!!!

من: چه میدونم  یه کم وایسیم شاید خبریه

باز هیچ خبری نبود!! اونا همون جور سمته دوربین شعار میدادند

 لبخندهما تبدیل به قهقهه شد

سحر:بابا اینا دیگه کین!

دیگه اونجا ایستادن و لبخنده تمسخر امیز زدن بهشون  فایده

نداشت حسابی حرصشونو در اورده بودیم  برگشتیم سمته آزادی

پدر و پسر رو هم 20.000نفرم نمیشن <=اینو یه خانومه داشت

 بلندبلند میگفت و میرفت  خدایی راست میگفت  ببین از جمعیته

 اونا جیره خوراشونوو حذف کن ببین چقدر میشدن!! اخی دلم

براشون سوخت یادش به خیر میخواستن تو ما گم شن!! راستی

 پیشه اونا که وایسادهبودیم و نگاه شون میکردیم که اینا دارن

چیکار میکنن بینه خودشون دعواشد  یکی بلند گفت بیا اینا خود

شون با همدیگه در گیرن اونوقت... ماکه داشتیم میو مدیم پایین

 اونا هنوز داشتن به هم بدو بیراه(سر این که یه کی شون میگفت

 پدرای اینا همشون یه مشت کو.....ان.اونیکی میگفت بلند فحش

 نده) میگفتن. یه چیز دیگه اینکه برادرامون که همه ی ما میدونیم

که چقذر مودبن ما رو مورده لطفه خودشون  قرار دادنو دوباره علاوه

 بر ما به پدرهایما هم فحشه رکیک میدادند ***ادب***

 چیزی بود که خیلیاشون فاقد اون بودند

 

 به سمته آ زادی :

 

 سر چهار راه  رسیدیم که پدر گلمان زنگ زد که بیاید دیگه بریم

خیابون سبز پوش شده بود  میگفتن تا ازادی همینه  داشتم با سحر

صحبت میکردم و روبه رو رو نگاه میکردم  که یه  خانومه تقریبا

 روشنفکر اومد و خوست ما رو اصلاح کنه

 

نکات اصلیه بحث ما با ایشان :

 

1- اون :هر دو طرف مقصرند

2-(بعد از تعریف کردنه ماجرایه  اون برادر که ریشش2-3 کیلو وزن

داشت اقرار کرد که:جان فداها  خیلیاشون منافق به  حساب میان

و تعصب کور دارن

3-اون:اسلام احمدی نژادو خامنه ای نیستن

4-اون:مشکله موسوی این بود که یه سری بی بندو بارو دوره

خودشجمع کرده!!!!یعنی اصلا متوجه موضعه ما نشد!؟

5-من:دسته شما درد نکنه چه ربطی داره ادم باید قلبش با خدا

 باشه ظاهر کیلویی چنده؟من الان اینجوری اومدم یه روز حوصله

دارم جلو ایینه وایسم یه فکل میذارم این هوا

6-اون:قانع شد که اشتباه بوده حرفشو همه رو با ظاهرشون

نمیشه مورد قضاوت قرار داد

7-اون:اینا نباید بگن مرگ بر خامنه ای اینجوری دشمن شاد میشه

8-ما:چه جوری اینا میتونن بگن مرگ بر سید امریکایی....یا...روابط

متقابله بی احترامی مقابله بی احترامی

9-اون :رهبر ابروی مملکته اینا نباید...

10-ما:شرمنده ما کلا با اصله ولایته دیکتاتوری مشکل داریم

.....بعد هم از هم خداحافظی کردیمو رفتیم پیشه بابا جانمان و به

 مسیروشعار دادن هامون ادامه دادیم

 

از تمامیه برادران بسیجی  که باعث شادیه مردم (به هر نوعی)شدند

سپاس گذاری میکنیم و به انها پیشنهاد میکنیم که از این استعداد

 خدا دادیشان استفاده ی بهتری بکنند

 

به امید دیداری مجدد همراه با سیله بیشماره شما دوست های گل

(ضمننا از برادر های بسیجی هم دعوت به عمل میاریم برای سرگرم

 کردن ما حضور به هم رسانند)

 

در آخر اضافه میکنم که من تمامه حرفام عین واقعیت بود و هیچی

که اضافه نکردم کم هم گفتم 

 **من مسلمونم و مسلمون دروغ نمیگه**

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 3:44 توسط adorer| |

 

تا روز قدس - می‌آییم تا مادران داغدار را تسلی باشیم

 

 

ادامه راه سبز «حامی حق»: ندا و سهراب و ترانه، نمونه‌هایی

 هستند از لاله‌های پرپر شده راه وطن، راه آزادی وطن و راه

 استقلال وطن. اما آنها هستند و ما را نظاره می‌کنند تا شاهد

 باشند که چگونه مادران و پدرانشان را تسلی می‌دهیم، آنگاه که

 با قدمهای سبزمان در روز قدس به استقبالشان می‌رویم، شاخه

گلی نثارشان می‌کنیم و می‌گوییم ما همه فرزند شماییم، ما همه

نداییم، ما هم سهرابیم، ما همه فرزندان ایران هستیم.

یادتان باشد وقتی در خیابان‌های ایران عزیز گام برمی‌دارید و

می‌گویید الله اکبر، به یاد عزیزان از‌دست‌رفته‌مان هم باشید،

 آنها که رفتند تا ما قدر بودن رابدانیم، قدر نفس کشیدن در

خاک این سرزمین مقدس، قدر قدم گذاشتندر راه آزادی و آزادگی،

 آنها رفتند و با رفتنشان و با خون سرخشان، تفاوتسبزی و سیاهی

 را به ما آموختند، سیاهی یعنی مرگ، خاموشی و نیرنگ،

 و سبزی یعنی جاودانگی، یعنی ماندگاری و عشق به زندگی.

می‌آییم تا سیاه‌دلان بدانند و ببینند خون سرخ عزیزانمان این نهال

سبز را چگونه آبیاری کرده؛ می‌آییم تا ثابت کنیم ندا و سهراب تا

افق‌های بی‌نهایت در این سرزمین جاودانه هستند، می‌آییم تا

 ببینند چطور نداها و سهراب‌ها این سرزمین را با دستان سبزشان

 دوباره می‌سازند، می‌آییم تا حس قشنگ با هم بودن را تجربه کنیم،

می‌آییم تا بگوییم چو ایران نباشد تن من مباد،می‌آییم تا بگوییم:

 خدایا، ما تنها تو را داریم و تنها از تو یاری می‌جوییم،

می‌آییم تا گام‌هایمان ثابت کند بودنمان را، می‌آییم تا مشت‌های گره‌

کرده‌مان ثابت کند ایمانمان را، می‌آییم تا بدخواهان گمان بد نبرند

 و بیش از این داغدارمان نکنند، می‌آییم تا به پدران و مادران در

 بند بگوییم فرزندانتان را تنها نمی‌گذاریم، می‌آییم تا به جوانان در بند

بگوییم پدران و مادرتان را چون عزیزان خودمان دوست داریم،

می‌آییم تا بگوییم ای ایران عزیز از ما فرزندانت دلشاد باش،

ما تو را باز پس خواهیم گرفت.

 

احتمال بازداشت میرحسین موسوی

 

میر حسین موسوی : از بازداشت و دستگیری خودم استقبال
 
می کنم.میر نیوز : به گفته منابع  کاملا آگاه و موثق بازداشت
 
میر حسین موسوی در دستور کار نظام قراردارد به گفته این منابع
 
این بازداشت بعد ازروز قدس و عید فطرخواهد بود و حتی تاریخ 
 
 این بازداشت نیز به اطلاع شخص میرحسین موسوی رسیده است
 
 و وی از این بازداشت استقبال کرده و اعلام نموده وقایع و عوامل
 
 اصلی کودتا را دردادکاه علنی بیان خواهد کرد  واز رای مردم حمایت
 
 خواهد کرد.
 

به نقل از دکتر زهرا رهنورد همسر مهندس موسوی

 

 

نظام دیکتاتوری قصد دستگیری میرحسین موسوی و مهدی

 کروبی را دارد.در چند روز آینده میرحسین موسوی و مهدی

 کروبی را بازداشت خواهند کرد.

آماده باش مردمی برای

 

 " تظاهرات و اعتصاب عمومی "

 

لطفا اطلاع رسانی شود...

 

 

روز قدس جواب دندان شکنی به بدخواهان جنبش سبز و عاملین

 

جنایات بعد از انتخابات خواهیم داد .

  

 

ایران شده فلسطین


مردم چرا نشستین؟

 

 

خواب دیدم ابر و باران گشته ام


ناگهان سبزم، باران گشته ام

 

خواب می دیدم سراپا دیده ام


از دو چشم خود شبی باریده ام

 

شهر را از برف پارو کرده ام


کوچه ها را آب و جارو کرده ام

 

خواب دیدم کوهها را شسته ام


در بیابان لای شنها رُسته ام

 

بر دماوندم به لحنی دلپسند


شعر می خوانم به آواز بلند

 

از فراز گنبد و گلدسته ها


مهربانی می کنم با خسته ها

 

خواب دیدم باز عثمان با دو تار


می رود سرخوش به استقبال یار

 

عاشقان دیدم جوانی می کنند


در سحر کفترپرانی می کنند

 

آسمان پر از کبوتر گشته است


مدتی پرواز باور گشته است

 

خواب دیدم بوی مشک و عطر و عود


می وزد از ساحل زاینده رود

 

پونه ها از جوی ها جوشیده اند


باده عطرآفرین نوشیده اند

 

بیدها گیسوکمندی می کنند


سروها بالابلندی می کنند

 

رفت از پیشم غم نومیدی ام


خواب دیدم لحظه ای خورشیدی ام

 

آتشی از نیست، هستم می کند


باده ای از نور، مستم می کند

 

باز دارم بیقراری می کنم


لحظه ها را سرشماری می کنم

 

لحظه هایی، آسمانی گشته ام


لحظه ای، رنگین کمانی گشته ام

 

خواب ما تعبیر روز وصل ماست


میل ما همواره سوی اصل ماست

 

روز وصل دوستداران شاد باش


شادباد ان روزگاران شاد باد

 



نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:23 توسط adorer| |

 

 

وقتی تو می گويی وطن، من خاک بر سر مي کنم

گويی شکست شير را از موش باور ميکنم


وقتی تو ميگويی وطن، بر خويش می لرزد قلم

من نيز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم



وقتی تو می گويی وطن، يکباره خشکم مي زند

وان ديده ی مبهوت را با خون دل تَر می کنم



بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گويی از وطن

با تخت جمشيد کهن من عمر را سر می کنم



وقتی تو می گويی وطن، بوی فلسطين می دهی

من کی نژاد عشق با، تازی برابر می کنم



وقتی تو می گويی وطن، از چفيه ات خون می چکد

من ياد قتل نفس با الله و اکبر می کنم



وقتی تو می گويی وطن، شهنامه پرپر می شود

من گريه با فردوسی آن پير دلاور می کنم



بی نام زرتشت مَهين، ايران و ايرانی مبين

من جان فدا از بهرآن يکتا پيمبر مي کنم



خون اوستا در رگ فرهنگ ايران مي دود

من آيه های عشق را، مستانه از بر مي کنم



وقتی تو می گويی وطن، خون است و خشم وخودکشی

من يادي از حمام خون در تَلِ زَعتَر (اردوگاهي در فلسطين) می کنم



ايران تو، يعنی لباس تيره عباسيان

من رخت روشن بر تن گلگون کشور می کنم



ايران تو با ياد دين، زن را به زندان می کشد

من تاج را تقديم آن بانوی برتر مي کنم



ايران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست

من کيش مهر و عفو را تقديم داور می کنم



تاريخ ايران تو را شمشير تازی می ستود

من با عدالتخواهيم يادی ز حيدر ميکنم



ايران تو مي ترسد از، بانگ نوایِ نای و نی

من با سرود عاشقی آن را معطر می کنم



وقتی تو می گويی وطن، يعنی ديار يار و غم

من کی گل"اميد"را نشکفته پر پر می کنم

 

 

 

 

تظاهرات میلیونی سبزها در آخرین جمعه ماه رمضان (روز قدس)

 دیگر برای آزادی قدس تظاهرات نمی کنیم،برای آزادی خودمان

تظاهرات می کنیم، برای رساندن صدای برادر و خواهری که مورد

تجاوز قرار گرفتند، برای کسانی که شکنجه شدند،برای کسانی

 که به شهادت رسیدند و مخفیانه به خاک سپرده شدند

 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 4:17 توسط adorer| |

 

 

از جنگ که برگشتم پيراهن خاکستريم را آويختم به ديوار خاطرات

 و به زندگي با مردمي سلام گفتم که عطر شناسنامه هايشان

 در مشام جانم بود و اسمم در ميان اسمهايشان باليد و کم کم

 بزرگ شد .با گريه هايشان گريستم و با خنده هايشان خنديدم .

و امروز کنار من بودي و بي گناه سيلي خوردي از کسي که

 لباس خاکستري مرا پوشيده بود مقابل چشم حيرت زده ي

 من سيلي خوردي در بي پناهي و ناچاري وخدايي که تنه

ا دوستت بود ديد که بي گناه سيلي خوردي از حشره اي که در

 لباس من خزيده بود همان لباسي که من به ديوار خاطراتم

 آويخته بودم.و آن لحظه انديشيدم کاش پس از جنگ سوزانده

 بودمش تا تنپوش بلايي چنين نمي شد.

پسرم

به تن هاي تکيده اي که در لباس من سالهاي پيش جنگيدند

 شک نکن . به قهرمانان قصه هاي من شک نکن . به رودخانه هاي

 خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن هاي مجروح تنگه ي

 چزابه شک نکن به بدنهاي خاک آلود دشتهاي مهران شک

 نکن فقط به حشره اي شک کن که در لباس من خزيده بود .



عبدالجبار كاكاوند

 


 

احمدی نژاد: اقدامات خلاف در بازداشتگاهها سناریوی دشمن بود:

 

محمود احمدی نژاد اقدامات خشونت آمیز علیه معترضان به نتیجه

 انتخابات ریاست جمهوری را به "دشمن" نسبت داد و همچنین

خواستار مجازات شخصیت های سیاسی مخالف شد.

 

(یعنی من موندم این ........ واقعا. نه خدایی واقعا خجالت

 نمیکشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

 

روز جمعه، 28 اوت (6 شهریور)، محمود احمدی نژاد به عنوان سخنران

 قبل از نماز جمعه تهران به ارائه تحلیل هایی از وقایع بعد از انتخابات

 دوره دهم ریاست جمهوری پرداخت و از جمله حمله به کوی دانشگاه

 تهران و اقدامات خلاف در بازداشتگاه ها را اجزای "سناریوی دشمن"

قلمداد کرد و گفت "این اقدامات توسط وابستگان به جریان براندازی

 انجام شد."

 

(چند روز قبلش هم خامنه ای گفته بوده که ما عاملین حملات به

کوی و بی قانونی ها در کهریزک را مجازات میکنیم......... یکی

 نیست بگه شما اول حرفاتون و یکی کنین بعد برین سخنرانی

 کنین که اینجوری سه نشه)

 

آقای احمدی نژاد اعتراض به تقلب گسترده در انتخابات دوره

دهم را رد کرد و آن را "پاکترین و سالمترین انتخابات" خواند و

 افزود که "کسانی که ادعای تقلب کردند، هیچ سندی ارائه نکردند."

 

(چیزی ندارم بگم قضیه سنگ پای قزوین و رو و اینارو فکر

کنم خودتون بلد باشین؟)

 

وی در اثبات سالم بودن این انتخابات گفت که "در انتخابات ایران،

 امکان تقلب به ویژه در این وسعت وجود ندارد چرا که خود مردم

 انتخابات را برگزار می کنند" و افزود که برخلاف نظام های مردم

 سالار دنیا، انتخابات در ایران یک نمایش و یک طراحی از پیش تعیین

شده نیست.

محمود احمدی نژاد گفت که هشتاد و پنج درصد از مردم در انتخابات

 اخیر شرکت کردند و بیست و پنج میلیون نفر به او رای دادند و این

 نتیجه را باعث تقویت موقعیت جمهوری اسلامی دانست و گفت

 "انتخابات 22 خرداد طراحی ها و نقشه های دشمنان را در هم ریخت."

 

(چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟)

(من با جمع کردن شواهد بسیاری میگویم بله! اما علی الحساب

 این لینک را که به طور علمی و مستند قضیه تقلب را کنکاش

 کرده بخوانید)

 

(و.................................خیلی حرفای صد تا یه غازه دیگه.نمیدونم

یا اینا خودشون گاگولن .یا مردم رو گاگول فرض کردن.پیشنهاد

 میکنم پست های پایین رو حتما بخونید تا با ماهیت اینها

 بیشتر آشنا بشین)

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:25 توسط adorer| |

 

 ببخشید طولانیه ولی ارزش خوندن داره:

 

صدای باز شدن دری آهنی را می شنوم و متعاقب آن صدای زنی را که دستم را گرفته و به داخل می کشد.در بسته می شود. چشم بندم را بر میدارد. دو زن در مقابلم ایستاده اند و از من میخواهند لباس هایم را در بیاورم؛ مانتو و روسری را در می آورم و کفش هایم را نیز.
اما می گویند باید تمام لباس هایت را در بیاوری! من شوکه می شوم و اعتراض می کنم. زنی که قدی بلند و هیکلی درشت دارد جلو می آید. می گوید: قانون اینجا این است تمام لباس هایت را بیاور. و اشاره به لباس زیرم  می کند.مقاومت می کنم اما دستانم را می گیرد و روی زمین می نشاند و یک زن دیگر نیز به جمع این دو اضافه می شود  در میان تقلای من، تی شرتم را از تنم خارج می کنند و شلوارم را نیز. من همچنان مقاومت می کنم اما سه نفری به جانم می افتند و با خشونت هر چه تمام تر، که با ضرب و شتم همراه است، در مقابل فریادها و دست و پا زدن های من، تمام لباس هایم را از تنم خارج می کنند و به بازرسی بدن ضرب دیده ام می پردازند. می گویم: من امروز در دادسرا بازداشت شده ام و از پیش احضار شده بودم و چیزی به همراه ندارم؛ اما فایده ای ندارد. بعد از تقلایی نیم ساعته آنچه را که میخواستند می کنند و بعد تی شرت و شلوارم را می دهند و می پوشم و به سلولی منتقلم می کنند.
هنوز در شوک هستم و تمام تنم درد می کند. هنوز به خودم نیامده ام که در را باز می کنند و می گویند: حاجی آمده.
در همان سلول چشم بندم را می بندند و چادری سرم انداخته و به اتاق بازجویی منتقلم می کنند. با خود می گویم: به بازجو اعتراض خواهم کرد و...
رو به دیوار و بر صندلی می نشینم و چشم بند بر چشمانم است و از اطرافم بی خبرم. صدای مردی را از پشت سرم می شنوم که می گوید: در افغانستان با چه کسانی دیدار داشتی و برای چه سازمانی جاسوسی میکردی؟
از شوک اول خارج نشده، مجددا شوک دیگری وارد می شود. می گویم: من خبرنگار سایت امروز هستم و به همین دلیل بازداشت شده ام و... هنوز حرفم تمام نشده فریاد می کشد: چند بسته قرص ضد بارداری با خود برده بودی؟ من ناباورانه می شنوم؛امابه آنچه می شنوم باور ندارم. تکرار می کند و من اعتراض میکنم اما با لحن مشمئز کننده ای می گوید: یا جاسوسی یا روابط نامشروع. انتخاب با خودته!

و مرا به سلول باز میگردانند.
چند سال پیش و هنگام جنگ افغانستان به عنوان خبرنگار همشهری، به این کشور سفر کرده ام و امروز با گذشت سالها با چنین اتهامی مواجه می شوم یعنی مرا خاطرسفر به افغانستان بازداشت کرده اند؟ اما چرا چند سال دیر تر؟
هر چه سعی می کنم بر خود مسلط باشم، نمی شود. بارها توضیح میدهم  که نه جاسوسی در کار بوده و نه رابطه نامشروعی و... اما فایده ای ندارد. بازجویی که او را نمی بینم شروع به تعریف جزئیاتی می کند که گویا در فیلم های پورنو دیده است؛ و  با لحنی مشمئز کننده.یقین پیدا می کنم که مریض جنسی است و لذت می برد از  تعریف آنچه که بر زبان می آورد. احساس بی پناهی آزارم میدهد و شنیدن آنچه که در هر جلسه بازجویی ـ از مسائل جنسی و لحنی مشمئز کننده ـ از سوی بازجو بیان می شود. با چه خبرنگارانی دیدار داشتی؟ چه اطلاعاتی به آنها دادی؟ چقدر پول گرفتی؟.....
 پس جاسوسی نکرده ای رفته بودی برای ارضا شهوات پستت؟ با چند نفر خوابیدی؟ چند نفره... میکردی و....
ناخود آگاه یاد فیلم بازجویی زن سعید امامی می افتم. از ترس بر خود می لرزم. می نویسم برای جاسوسی به افغانستان رفته بودم و از همان موقع برای امریکا جاسوسی می کنم و پول خیلی خوبی هم می گیرم و...
رفتار بازجو بهتر می شود و به یکباره از سالها پیش می آید به همین سالهای نزدیک تر و به سایت امروز که از کی در این سایت کار می کنم.اما یک روز بعد دوباره مسائل عوض می شود ودیگر از امروز نمی پرسد، بلکه از روابط و آشنایی ام با چهره های سیاسی و همکاران مطبوعاتی ام می پرسد. توضیح میدهم که یک روزنامه نگارم و به عنوان خبرنگار سیاسی با همه چهره های سیاسی از اصلاح طلب و راست رابطه دارم؛ اما رابطه ای که بازجو میخواهد از من بشنود با رابطه خبری که من با این چهره ها داشتم متفاوت است. یکی یکی اسامی چهره های سیاسی را می آورد و باز رابطه نا مشروع را عنوان می کند و می گوید: آنچه راکه می گویم بنویس!
و شروع می کند به تعریف یک فیلم سکسی با جزئیات یک رابطه جنسی و از من میخواهد بنویسم. جزئیاتی که بیان می کند به شدت تهوع آور است.
حالم به هم میخورد. واقعا بالا می آورم. چشم بندم را بالا می کشم و بلند می شوم، اما هنوز کامل نایستاده ام که ضربه ای از پشت وارد می شود و با شدت به میز صندلی ام میخورم و خون از دماغم سرازیر می شود. می افتم و چند ضربه با پا به پهلو ها و پشتم میزند و زنان زندانبان را صدا می کند. مرا با آن حال به سلولم می اندازند.
تمام لباس و تنم خونی است، اما اجازه حمام کردن نمی دهند. لباسی هم ندارم که عوض کنم. از درد به خودم می پیچم. دوباره سراغم می آیند. همین که وارد اتاق بازجویی می شوم، می گویم: چرا از من نمی پرسید چه کرده ام و چه نوشته ام؟
با تمسخر می گوید: مهم نیست چه کرده ای. آنچه را که من میخواهم باید بنویسی در غیر این صورت می اندازمت توی سلولی که تا حد مرگ بهت تجاوز کنند.
قلبم به شدت می  زند شاید متوجه می شود رنگم به یکباره می پرد که می گوید: ما مردان زیادی اینجا داریم که سالهاست زنی را ندیده و تشنه زن هستند و....دیگر نمی شنوم چشمانم را که باز می کنم در سلولم هستم و فکر می کنم همه چیز خوابی بیش نبوده است.اما هر روز تکرار می شود و دو حالت بیشتر ندارد: باید بنویسم که درباره افسانه نوروزی، برای تضعیف قوه قضائیه، نامه سرگشاده دادم و  با نامه ام اذهان تمام جهانیان را نسبت به ایران و دستگاه قضایی تخریب کردم و باعث شدم جوسازی شدیدی علیه جمهوری اسلامی در سطح جهانی شود - مهم هم نبود برای بازجو که افسانه نوروزی در آن مقطع با دستور رئیس قوه قضائیه، محاکمه مجدد، تبرئه و آزاد شده بود- باید بنویسم از رادیو آزادی پول گرفته ام تا درباره مرگ زهرا کاظمی جو سازی کنم و....
باید بنویسم که از مصطفی تاج زاده و محمد علی ابطحی خط می گرفتم تا امنیت ملی ایران را به خطر بیندازم.خط مقالات و گزارشاتم را آنها به من میدادند.باید بنویسم برای سفارت ترکیه جاسوسی کرده ام و از طریق دوستم که مترجم این سفارت است اخبار را در اختیار آنها قرار داده ام و یا از طریق کاردار بلژیک در ایران، اخبار محرمانه را منتقل کرده ام. باید بنویسم در کافه ها و رستوران ها قرار می گذاشتم و اطلاعات را می فروختم و از صهیونیست ها پول گرفته ام تا درباره 13 یهودی که درشیراز متهم به جاسوسی شده بودند  جوسازی کنم و....باید بنویسم هر آنچه نبود و نکرده ام، اما بازجو میخواهد.  باید بنویسم که سایت امروز برای براندازی نظام جمهوری اسلامی راه اندازی شده و ماموریت تک تک کارکنان این سایت در همین راستا است. باید بنویسم تاج زاده پشت همه این قضایا است. باید بنویسم نامه محرمانه جنتی به خاتمی درباره قراردادهای نفتی را ابطحی در اختیار من قرار داده و منتشر کرده ام و....و باید بنویسم در پارلمان وارد اتاق فلان نماینده مجلس شده و لباس هایم را درآورده و از او خواسته ام با من.....و... و....
 و در غیر این صورت یا مرا در سلولی خواهند انداخت تا به طور دسته جمعی به من تجاوز کنند و همسرم در یک
 تصادف کشته خواهد شد.

بازجویم که مردی میانسال، معروف به کشاورز بود می گفت: آمار تصادف در ایران خلیلی بالاست و به راحتی همسرت یکی از این آمار خواهد بود.یا تهدید میکرد که همسرت را بازداشت می کنیم و در مقابل او به تو تجاوز می کنیم و....
در ایزوله کامل هستم و هیچ اطلاعی از بیرون ندارم. بازجو می آید و با صدایی آرام که سعی می کند لحنی غمگین داشته باشد می گوید: مادرت سکته کرده و متاسفانه فوت شده و 3 روز ست که در سرد خانه است و منتظر تو هستند. سر عقل بیا تا روح مادر مرحومت بیش از این زجر نکشد و...

دیگر نمی شنوم .دست به اعتصاب غذا میزنم تا اجازه دهند تماسی با خانواده ام بگیرم.دو روز بعد قاضی پرونده، صابری ظفرقندی می آید. تصمیم می گیرم همه چیز را به او بگویم، اما قبل از اینکه حرفی بزنم فریاد می کشد: اعتصاب غذا کردی؟ پس حرفه ای هستی ! نشونت میدم با زندانیان حرفه ای چه می کنن. به راحتی 4 شاهد ردیف می کنم و به اتهام زنا، سنگسارت می کنم و...  
زن زندانبان می گوید هر چه میخواهند بنویس و برو سر خونه زندگیت. عید فطر نزدیک است و روز عروسی توست و...
به یکباره فکری به ذهنم میرسد از بازجو برگه ای میخواهم و می نویسم من عقد کرده ام وعید فطر، روز عروسی ام است و تاکنون رابطه جنسی نداشته ام و روزی که احضارم کردند رفتم پزشکی قانونی و برگه بکارت گرفتم و اگر بخواهید می نویسم که با همه عالم و آدم رابطه نامشروع داشته ام اما این برگه نزد همسرم هست وآن را ارائه خواهد داد.فکر میکردم با این قضیه این بحث ها تمام می شود اما بازجو می گوید:  بنویس از پشت...

می گویم: برگه ای که گرفته ام  از هر دو طرف است..

باورم نمی شود اینقدر وقیح شده ام که چنین چیزی را بر زبان می آورم؛ و بازجو می گوید: بنویس رابطه ام در حد عشق بازی بوده است و.... و من می فهمم که این قضیه تمامی ندارد. شروع می کند به تعریف جزئیات عشق بازی و... و میخواهد که بنویسم...و....

نمیدانم چند روز است که در بازداشت هستم. نیمه های شب مرا به اتاق بازجویی می برند و بازپرس پرونده میخواهد تفهیم اتهام کند. اسمش مهدی پور است و از آن خشکه مذهبی هایی است که نمونه هایش را کم ندیده ام.می گوید که من قلب امام زمان را به درد آورده ام و.... میخواهم به او بگویم و اعتراض کنم از آنچه بر من گذشته، اما اجازه حرف زدن نمی دهد و از امام زمان می گوید وبه  فاطمه زهرا قسم میخورد که نسل من و امثال مرا از زمین برخواهد کند  و.... و میرود.

یک روز بعد به زندان اوین منتقل می شوم. باز در انفرادی هستم تا دو روز آخر که به بند عمومی منتقل می شوم. و باز همان بازجو است و همان حکایت ها.پس از آزادی با وثیقه، بارها مجددا احضار می شوم و این بار در حضور سعید مرتضوی، دادستان تهران به این مسائل اعتراض می کنم. عجیب اینکه مرتضوی می گوید اینها لازمه بازجویی است!

همسرم به شدت اعتراض می کند و می گوید: ما شکایت داریم نسبت به رفتار بازجو و قاضی پرونده و توهین های غیراخلاقی و ضرب و شتم.مرتضوی از من میخواهد نزدیک میزش بروم. می ایستم. بلند می شود و در حالیکه نفسش به صورتم میخورد می گوید: فحش باد هواست؛ از این گوش شنیدید از اون گوش رد کنید.   از رئیس دفترش میخواهد که همسرم را بیرون ببرد و من می مانم در اتاق و دادستان تهران. نزدیکم می شود و کنارم می نشیند. ترس عجیبی دارم و حس می کنم قلبم میخواهد بیرون بپرد. صورتش را نزدیکم میکند و می گوید مثل اینکه تذکرهای بازجو را جدی نگرفته ای؟اینقدر نزدیک شده که می ترسم حرفی بزنم یا تکانی بخورم. می گوید: نه تصادف شوخی است نه تجاوزو... دیگر چیزی نمی شنوم تمام تلاشم این است از او که لحظه به لحظه نزیک تر می شود فاصله بگیرم و...  نگاه وحشتناک او، همچون نگاه بازجوی من است که در زندان مسائل جنسی را با لذت تمام تعریف می کرد و از من می خواست بنویسم. نگاهی که به شدت ناامنی را به من منتقل می کند و دفعات بعد می ترسم تنها به دفتر مرتضوی بروم. هر بار که احضار می شوم با وکیلم می روم و به او و همسرم نیز با التماس می گویم مرا در دفتر مرتضوی تنها نگذارند. در حضور وکیلم به دکتر شیخ آزادی، در پزشکی قانونی زنگ می زند و می گوید: خانم فرشته قاضی اینجاست و ادعا می کند که دماغش در زندان شکسته اما قبلا جراحی زیبایی انجام داده و شکستگی مربوط به همان است و الان می فرستم تا تو معاینه ای بکنی اما فقط خودت معاینه کن و گزارش بنویس…وکیلم به شدت اعتراض می کند و می گوید: شما خود خط دادید که این آقا چه بنویسد!مرتضوی اما ما را با ماموری می فرستند خیابان اشرفی اصفهانی. دکتر شیخ آزادی بدون اینکه حتی نگاهی به بینی ام بیندازد می گوید مربوط به جراحی زیبایی است و...( که این خود حکایت مفصلی دارد و در فرصتی دیگر خواهم نوشت).

تمام این مسائل را در هیات نظارت بر اجرای قانون اساسی و دیدارهایی که با برخی مقامات دارم بازگو می کنم. همه حیرت زده گوش می سپارند به آنچه بر سرم در زندان جمهوری اسلامی آمده است. با اینکه از قبل تذکر داده اند درباره این مسائل هیچ سخنی در حضور رئیس قوه قضائیه نزنیم، اما به شاهرودی می گویم و از او میخواهم جلوی این بیدادگریها را بگیرد که اگر روزنامه نگار دیگری به زندان رفت از او در حیطه کار خود بازجویی کنند و.... به یکباره حالم بد می شود. بر خلاف تمام تلاشم می زنم زیر گریه و از اتاق شاهرودی بیرون می آیم تا آبی به سر و صورتم بزنم. بعد ها می شنوم که شاهرودی به آقای خاتمی گفته است که از شنیدن سخنان من به شدت متاثر شده است.

اما فقط در حد تاثر باقی می ماند؛ نه برخوردی با بازجو و قاضی پرونده می شود و نه اعاده حیثیتی از من، بلکه پس از سفری که به خارج داشته ام در بازگشت به ایران باز همان بازجو است که از من بازجویی می کند و....و من می مانم با روحی به شدت خسته و بیمار که باید تحت روان درمانی قرار بگیرد و از هر مردی هراس دارم و نمی توانم حتی با همسرم نیز ارتباطی برقرار کنم. روحی چنان بیمار که هنوز هر از چند گاهی باید به روانپزشکم مراجعه کنم و....

 

                                                      

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:58 توسط adorer| |

 

                           

                      جنبش سبز امید

 

گروه سياسي: جنبش سبز حاميان ميرحسين موسوي از ديروز وارد مرحله ديگري از فعاليت خود شد، چرا که او اعلام کرد با راه‌اندازي «تشکيلات راه سبز اميد» نهضتي فراگير را شکل مي‌دهد که حاميانش در سطح جامعه عضوي از آن خواهند بود. موسوي مي‌گويد که اين تشکيلات در واقع ادامه‌دهنده همان شعار «هر شهروند يک ستاد» است که مردم به صورت خودجوش و خودمختار با اين تشکيلات همراه مي‌شوند. بنابراين موسوي نه جبهه‌اي را تشکيل داد و نه آنکه حزبي را تاسيس کرد بلکه او از عنوان «تشكيلات» براي ادامه حرکت خود استفاده کرد تا شايد ديگر نيازي به آن نباشد كه به وزارت کشور دولت دهم مراجعه کند و خواستار صدور مجوزي براي حرکت تشکيلاتي‌اش باشد. اين در واقع همان انديشه‌اي بود که حدود يکماه گذشته عليرضا بهشتي مشاور ارشد ميرحسين موسوي نيز درباره‌اش سخن گفته بود. بهشتي در پاسخ به کساني که از ماهيت حرکت تشکيلاتي موسوي مي‌پرسيدند مي‌گفت که او قصد ندارد يک جبهه سياسي و يا حزب راه‌اندازي کند بلکه در انديشه تشکيل يک شبکه فکري و اجتماعي است و در واقع يک جنبش را سازمان‌دهي خواهد کرد. بهشتي هنگامي چنين به تشريح انديشه موسوي پرداخت که اصولگرايان حامي احمدي‌نژاد با هماهنگي رئيس کميسيون ماده 10 احزاب هر روز به تکرار اين جمله مي‌پرداختند که موسوي در صورتي که قصد راه‌اندازي جبهه و يا حزب سياسي را داشته باشد بايد درخواست مجوز کند. چنين واکنش‌هايي از سوي حاميان دولت نشانگر آن بود که موسوي موفق به تعامل با آنها براي کسب مجوز نخواهد شد و شايد اين انديشه‌اي بود که موسوي را بر آن داشت تا همان ايده هر شهروند يک ستاد را پيگيري کند و اينک با راه‌اندازي چنين تشکيلاتي از مردم دعوت کند که به آن بپيوندند. بنابراين اولين روز هفته موسوي اعلام کرد: «رنگ سبز نماد اين راه و مطالبه اجراي بدون تنازل قانون اساسي شعار آن است و شبكه‌هاي اجتماعي خودجوش و خودمختار بي‌شمار و گسترده در سطح جامعه بدنه اين جنبش هستند. در حقيقت راه سبز اميد ادامه شعار راهبردي هر شهروند يك ستاد است كه اين بار براي مطالبات بحق مردم و استيفاي حقوق آنان شكل مي‌گيرد.» و چنين بود که او پس از مهدي کروبي که بعد از انتخابات رياست جمهوري نهم حزب اعتمادملي را تاسيس کرد، دومين کانديدايي شد که بعد از انتخابات تشکيلاتي فراگير را راه‌اندازي مي‌کند. هرچند که هنوز ميرحسين موسوي نام قطعي را براي اين تشکيلات انتخاب نکرده است و تنها در ديدار با اعضاي انجمن اسلامي جامعه پزشکي ايران تلويحا چنين عنواني را براي تشکيلاتي که ماه‌هاست به آن مي‌انديشد برگزيده است، تشکيلاتي که با ارسال پيک‌هايي به نزد مهدي کروبي و سيد محمد خاتمي نظرات آنها را نيز براي راه‌اندازي‌اش دريافت کرد.
ناگفته‌هاي موسوي از انتخابات رياست‌جمهوري
اما ميرحسين موسوي ديروز تنها از راه‌اندازي اين تشکيلات خبر نداد بلکه ناگفته‌هايش را از روزهاي انتخابات مطرح کرد؛ ناگفته‌هايي که انتقادات و اعتراضات او را بيان مي‌کند. البته بيشترين انتقادات او به عملکرد صدا‌و‌سيما بود و چنين بود که گفت: «اگر به جاي آنكه مردم را تحقير كنند و در صدا‌وسيما شروع به جوسازي كنند، مواضع منصفانه‌اي مي‌گرفتند و اگر قبل از آن كه مردم به خيابان‌ها بيايند در چارچوب قانون و با احترام به حقوق مردم با آنان برخورد مي‌كردند ما امروز با بسياري از بحران‌ها روبه‌رو نبوديم.»
موسوي خاطرنشان كرد: «شعارهاي ما در طول انتخابات در چارچوب قانون اساسي و اصولي كه مردم باور دارند انتخاب شد، امروز هم به همان شعارها پايبند هستيم و يقين داريم اگر با خواست مردم منصفانه برخورد مي‌شد و دستگاه‌هاي تبليغي به جاي پيوند دادن حركت‌هاي خودجوش مردم به بيگانگان و وارونه نشان دادن حقايق سعي در اقناع افكار عمومي با نقد منصفانه و التزام به راستگويي مي‌كردند به نفع نظام بود و روح بدبيني و بي‌اعتمادي به جامعه دميده نمي‌شد.» وي گفت: «‌از چند روز قبل از 22 خرداد ستادهاي ما با موج عظيمي از تماس‌هاي مردمي كه حاكي از اطلاعات دقيقي در مورد تحركات در دست انجام و سناريوهايي كه براي روز انتخابات و بعد از آن طراحي شده است مواجه گرديد، به صورتي كه در شب انتخابات مجبور به صدور اطلاعيه‌اي براي فراخواندن مردم به خوش‌بيني نسبت به مجريان و پرهيز از قصاص قبل از جنايت شديم. اما آنچه در فرداي آن شب ديديم عبارت از به اجرا درآمدن پيش‌بيني‌هاي ارائه شده به ما يكي پس از ديگري و قرائن بي‌شماري بود كه سلامت جريان حوادث را زير سوال مي‌برد.» وي با بيان اينكه تعليمات اسلامي ما را ملزم مي‌كند كه نسبت به اعمال مومنين با حسن‌ظن برخورد كنيم،گفت: اما همين تعليمات به ما اجازه نمي‌‌دهد كه تن به دروغ دهيم.
موسوي در ادامه سخنان خود به حوادث روز انتخابات پرداخت و گفت: «با تمام اين احوال ما در ابتدا فكر كرديم كه شايد آنچه شاهد آن هستيم ناشي از سوءتدبير است، براي همين خود من تلاش كردم با مسوولان كشور تماس بگيرم و همان روز دوبار با رئيس قوه قضائيه، دو بار با دادستان كل كشور، دو بار با رئيس مجلس و چهار بار با بيت رهبري موضوع را مطرح كردم. علاوه بر اين گروهي از طرف ستاد به ديدار وزير كشور رفتند تا نگراني‌هاي مردم را منتقل كنند و عجيب بود كه وزير كشور در حالي كه در آن روز قاعدتا تنها كارش بايد رسيدگي به مسائل مربوط به انتخابات باشد پس از مدت زيادي معطل كردن افراد اعزام شده به آنان وقت ملاقات نداد.» وي ادامه داد: «اين موارد قرائني بود كه يكي پس از ديگري انباشته مي‌شد تا اينكه از عصر روز 22 خرداد حمله به ستادهاي انتخاباتي اينجانب آغاز شد و سپس به ستاد مركزي و ساير ستادها در سطح كشور گسترش يافت.»
نخست‌وزير دوران امام تصريح كرد: «بنده يك راي بيشتر نداشتم و مي‌توانستم از حق خودم بگذرم، ولي از حقوق مردم نمي‌توانستم بگذرم، چون ما مسلمان هستيم و آموز‌ه‌هاي ديني به ما اجازه نمي‌دهد به دروغ تن بدهيم. قصد ما اين بود كه پس از تلاش نفسگير ايام انتخابات، نتيجه هر چه باشد آن را بپذيريم، اما آنچه اتفاق افتاد ما و جامعه را به اين سمت كشاند.»
وي در ادامه سخنان خود با نقد عملكرد متصديان رفتار آنان را فراقانوني دانست و گفت: «اگر در جريان انتخابات وحوادث پس از آن مطابق قانون و انصاف عمل مي‌شد ما شاهد اين حوادث نبوديم، بلكه اگر بنده هم روي مسائلي پا‌فشاري مي‌كردم مورد اعتراض مردم قرار مي‌گرفتم كه چرا تندروي مي‌كنم. اما ناديده گرفتن قانون و فراتر از قانون عمل كردن و ناديده گرفتن كرامت و حقوق ذاتي شهروندان موجب پيدايش جنبش اعتراضي و ابعاد روز افزون آن شد.»
عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام با اشاره به عوامل تحريك احساسات مردم و تداوم موج اعتراضات گفت: «‌به فاصله كمي از انتخابات فردي كه به فراخور عنوانش بايد نمونه ادب باشد يك ساعت و اندي در تلويزيون صحبت كرد و 37 مرتبه نام بنده را به زبان آورد و اين برنامه 3 بار از صدا‌و‌سيما پخش شد بدون آنكه كوچكترين فرصتي براي پاسخگويي داده شود. اين تنها يك نمونه از رفتارهاي غيرمنصفانه و تحريك‌كننده‌اي بود كه مردم را عصبي كرد و موجب گسترش آشوب‌ها شد. حال آنكه اگر مردم از مسوولان نظام انصاف و احترام به حقوق ذاتي‌شان را مي‌ديدند تجمعي همانند راهپيمايي چند ميليوني25 خرداد مي‌توانست آبي بر آتش خشم آنان باشد. در حالي كه با رفتارهاي غلط و زشت بعدي روز به روز از چنين سرانجامي دورتر شديم.» وي سپس به سوءاستفاده از ظرفيت و جايگاه برخي نهادها و رو در رو قرار دادن آنها با مردم اشاره كرد و گفت: «همه ما به انقلاب علاقه داريم. ما به نهادهايي چون بسيج وسپاه علاقه داريم، چون فكر مي‌كنيم بسيج براي مقابله با دشمن است و سپاه براي آن ايجاد شده تا در مقابل دشمنان بايستد. آيا تلاش براي وابسته نشان دادن حركت خودجوش مردم از سوي صداوسيما و ساير رسانه‌هاي دولتي زمينه بي‌اعتمادي مردم به دستگاه‌هاي تبليغاتي را فراهم نمي‌كند؟»
موسوي همچنين در بخش ديگري از سخنان خود هدف دادگاه‌هاي هفته‌هاي اخير را اثبات يك توهم بي‌اساس دانست و با اشاره به نقض اصول اوليه دادرسي قضايي از جمله دسترسي آزاد متهمان و خانواده‌هاي آنان به وكيل و آزادي‌‌آنها در دفاع از خود تاكيد كرد: «آيا نبايد در برپايي يك دادگاه اصول اوليه دادرسي در مورد دسترسي متهمان و خانواده آنان به وكيل و آزادي آنان در دفاع از خود رعايت شود.»

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 1:58 توسط adorer| |

 

 

  

نمیدونم از کجا شروع کنم ! اگه از لحاظ انشایی و املایی گزارشی

 رو که میخوام الان از گوانتاناموی ایران کمپ کهریزک بگم ایراد

داشت من رو ببخشید چون خیلی عجله دارم و باید زودتر برم . الان

 که دارم این رو مینویسم ساعت 8 دقیقه بامداد 6 مرداد ماه هست .

 من بامداد امروز به همراه چند نفر به طرز معجزه آسایی از مرگ

حتمی نجات یافتیم .و الان از بیمارستان رسیدم خونه و بلافاصله

 پای سیستم اومدم و این وبلاگ رو ایجاد کردم من 18 تیر دستگیر

 شدم . 21 سال سن دارم . الان که دارم اینو مینویسم باز باورم

 نمیشه که آزاد شدم . تو تظاهرات 18 تیر که با یکی از دوستام

 سوار موتور بودیم و دوستم داشت با موبایل فیلمبرداری

 میکرد توسط چند لباس شخصی مورد ضرب و شتم قرار گرفتیم .

 یه زن اومد ما رو از زیر دست اینا نجات بده که اون بیچاره هم

کلی زدند . ما رو انداختند توی یه مینی بوسی که پر از آدم

کتک خورده و شل و پل بود مثل خود ما . مینی بوس ما رو به یه

 کلانتری برد . انقدر کتک خورده بودم که نفهمیدم کجا بود .

بعد مارو اونجا کنار دیور چیدند و منو دوستم کنار هم وایسادیم .

 بعد یه لباس شخصی قویهیکلی اومد و یکی در میون میکشید

 بیرون و با تک پا سوار مینی بوسمون کرد و اون لحظه دیگه

از دوستم خبر نداشتم و ندارم ما رو به همراه ده ها نفر دیگه

 به اردوگاه کهریزک بردند . باور نمیکنید حداقل اون اتاقی که ما

 رو بردند 200 نفر بودند .همه زخمی و باتوم خورده . صدای ناله

 همه جا رو فرا گرفته بود . با خودم گفتم اینا میخوان چی به

 سرمونبیارن . شاید فردا بریم دادسرایی . زندانی . اونجا حداقل

 از اینجا بهتره . اصلا جا نبود که بشینی . تمام در و دیوار خون

بود .به فکر دوستم بودم آخه اون از بچه هایی نبود که بتونه این

 جور جاها رو تحمل کنه . تو این اوضاع و احوال کسانی که تو

اتاق بودند شروع به گریه و زاری و ناله کردن و گفتن 1 نفر مرده .

 صدا از ته اتاق میومد ولی شاید باورتون نشههمه به هم چسبیده

 بودیم و نمیتونستیم تکون بخوریم . نگهبانای لباس شخصی

 اومدن تو و لامپارو شکوندن در تاریکی مطلق شروع کردن زدن . هر

 کی جلو دستشون بود میزدن . نیم ساعت حسابی کتک زدن .

 چند نفر از شدت کتک خوردن به کما رفتن شاید هم مردن .بعدش

چند تا چراغ قوه روشن کردن وانداختند تو صورت ما ها گفتند اگه

 صداتون دراد این باتوم ها رو میکنیم ….. باورم نمیشد . فکر

میکردم دارم کابوس میبینم صادق که انگار ارشدشون بود

جنازه اون کسی رو که مرده بود رو برداشت و تکیه جنازه رو داد

به دیور چراغ قوه رو انداخت رو صورتش گفت ما حکم کشتن شما

 رو داریم . پس شانس بیارید ومثل این مادر … ( به مرده ) نمیرید

. هیچ صداتون رو در نمیارید . تا صبح اگه زنده موندید موندید .

 اگه نمردید که …گفت شما محاربه هستید . میدونید

محاربه یعنی چی . یه نفر از اون جلو که پسری بود حدود 16 .

 17 سال سن داشتگردنش رو گرفت به اینا بگو محاربه یعنی

 چی ! گفت نمیدونم . گفتغلط کردی ندونی ! شروع کرد به زدنش

گفت بگو . بگو بگو . اونقدر زد  که از حال رفت . میگفت یعنی شیطان .

 یعنی خطا کار . انقدر زدش که چند نفر شدیدا اعتراض کردن . که

 اونها هم در حد مرگ کتک خوردن .تو اون اتاق ما تا صبح حداقل

4 نفر کشته شدن صادق نعره کشی و گفت اینجا از توالت فرنگی

 و مسواک و اینا خبری نیست همینجا کاراتون رو میکنید !!! .

شیر فهم شدید ؟هیچ آدم سالمی بین ما نبود و همه خون یا

 رو صورتشون لخته زده بود مثل من . یا چشمشون باد کرده بود

 مثل من . یا مثل خیلیادست پاشون شکسته بود . به دلیل

تاریکی مطلق من خیلیها را نتونستم ببینموقتی که در رو باز

میکردند با دیدن نور چشممون شدیدا احساس ناراحتی

عجیبی میکرد . فردای اون روز و روزهای دیگه رو به بدنرین

شکل که توضیحشزمان بسیار میخواهد گذروندیم . به ما برای

اینکه از گرسنگی نمیریم هر روز کهنمیدانیم شب بود یا روز بود !

 یک گونی ته مانده غذا که آنرا با اشتیاق میخوردیم به ما

میدانند . که داخلش تکه های نان .سبزی . برنج بود میدادند .

که شخصی بین ما بود بنام دکتر زارع که میگفت یک پزشک است

 و مسئولتقسیم غذا بود . من ایشان و تعداد زیادی از هم بندانمان

 را که چند روز بود فقط صدای آنها را میشندم از صدا میشناختم

تا اینکه بعد از چند روز صادق آمد و چند لامپ با خود آورد و ما را

 بعد از چند روز به محوطه کمپ برد . واااااای برا ما یک حس آزادی

 بود . آسمان ابی و نور خورشید برای ما تازگی داشت . ( در ضمن

 این را بگم که بخاطر این ما را به محوطه آوردند که کثافتها و مدفوع

 خود را از اتاق بیرون بریزیم ) معذرت میخوام که اینطور مینویسم

 ولی تا چند وقت دیگه کهبقیه هم از زندان آزاد بشن بخصوص

 کمپ کهریزک اونها بهتر واستون توضیح میدن و مطمئن هستم

 این کمپ در بعضی موارد دست گوانتانامو و ابوغریب

را طی این چند روز از پشت بسته . به هر حال به گفته نوچه های

 صادق ما جزو اولین کسانی بودیم که بدون دادگاهی ! بامداد دیروز

 به خاطر شلوغی بیش از حد کمپ به بیرون انداختند . و ما را

تهدید کردند که اگر جایی حرفی بزنیم ما را به قتل میرسانند .

من بلافاصله با خانواده ام نیمه شب دیشببا موبایل یک عابر تماس

گرفتم و اونها به سراغم آمدند . طعم آزادی خیلی شیرین است .

 اما به یاد داشته باشید که الان هزاران نفر تو اردوگاه کهریزک

بدترین شرایط رو میگذرونن .در ضمن اسامی چند نفر رو که تو این

 مدت جان خودشون رو فقط تو کمپ ما از دست دادن و من حفظ

 کردم رو میگم . در ضمن اگر این حیوان صفتها اینها رو به بیمارستان

 میبردند شاید الان زنده بودند.حسن شاپوری ( دانشجو )

رضا فتاحی ( دانشجو )میلاد فاقد فامیلی ( اون پسره 26 . 17 ساله

 که توسط صادقشب اول به باد مشت و لگد گرفته شد و به کما

رفت و اون روبا خودشون بردند . ولی دکتر هم بند ما و به قولی

 ارشد ما گفت اون از گوش و دهنش خون اومده و متاسفانه مرده )

مرتضی سلحشور مراد آقاسی محسن انتظامی

در ضمن اسامی تعداد زیادی از بازداشت شده ها رو تو کمپ

خودموندارم که اون رو هم تو این وبلاگ تا چند روز آینده میگم

خدایا ما رو از شر اینا راحت کنباورم نمیشه که 24 ساعت پیش

کجا بودمخدایا همه ایرانیها و آزادیخواهان رو هر چه سریعتر

نجات بدهدر ضمن احتمال میدم با تغییراتی که تو کمپ کهریزک

پیش اومدهاون بازداشتگاهی که رهبر فاسد قراره تعطیلش کنه

 همین کهریزکه . چون خیلی ها توش کشته شدند

رضا یاوری ( نام مستعار من )۶ مرداد ماه ساعت 1:10 دقیقه بامداد

 


 

برداشت از وبلاگ kahrizak.wordpress :

 

سلام . خیلی دلم میخواست که امروز بین شما باشم .

باور کنید که از ته قلبم میگم . ولی بدونید با افشاگری ها

و مستنداتی که از این جنایات با خودم دارم با شما و در مبارزات

 شما هستم . من الان از یک هتل دریکی از شهرهای ترکیه

وبلاگ رو به روز کردم .در ضمن اینو باید بگم از دوستان

من که دیروز آزاد شدند تعهد گرفتند که جون خودشون

 و خانوادشون در صورتی که حرفی بزنند در خطره .

من دیگه از مرز رد شدم . حال یکی یکی اینارو میگیرم .

آقای صادق منتظرالمهدی ملقب به صادق قاتل منو باید

خوب به خاطر بیاری . یک کتاب از جنایات شما این 2 هفته

حرف تو دلم دارم . منتظر باشید . سردار رادان شما که ما

هارو یادت نرفته ! همون که گفتی موهاشونو و ابروهاشونو با

تیغ بزنید !؟ خیلی پس فطرتی . مزدور خائن . همیشه تو

تلویزیون وقتی میدیدمت یه ذهنیت دیگه ازت داشتم .

من از هیچی نمیترسم .شما برای من مراسم اعدام ساختید

 و منو یک بار کشتید من مرگو جلوی چشام دیدم و دیگه نمیترسم.

ای مردم اینا نصف شب منو بردن تو یه اتاقی و گفتند وصیتت

رو بنویس !! گفتم واسه چی . گفت موقع اذان صبح باید اعدام

بشی !جدی نگرفتم .. گفتم جرمم چیه ؟گفتند منافق و محارب !

 ای مردم اینا کاری کردند که با گریه واسه مادرم و واسه خواهر

کوچیکم وصیت نوشتم حدود دو صفحه . بعد منو بردند پای

چوبه اعدام . گفتند طنابشم واست چون به رنگ سبز علاقه

داری سبز گرفتیم ! آقای موسوی کجایید ؟دستامو بستند .

منو روی یه صندلی راهنمایی کردند . با خودم

گفتم مگه من چیکار کردم !؟بیرون چه خبره ؟

شاید همه مردم رو کشتن و مملکت بی قانون شده ! یعنی

مردم نمیشه بیان تو و درها رو خورد کنند و منو از مرگ نجات

 بدن ؟بعد کوچیکیام و خاطرات کودکیمو تو ذهنم مرور میکردم .

خدایا اگه واقعا محارب هستم منو ببخش . خدایا خودت که میدونی

من همیشه تو هیئت ها و تکیه ها حاضر بودم . نمازخون نبودم

ولی روزه میگرفتم . خدایا منو ببخش! خدایا الان یعنی مادرم

خوابه ؟! مطمئنم همه جا رو دنبال من داره میگرده . خواهرم

 چی .قرار بود براش گوشی موبایل بخرم . وای خدایا . اشک

اومده بود توی چشام بدنم میلرزید. تو اتاق 6 نفر بودن . یکیشون

 اشکایمنو دید و داشت واقعا گریه میکرد نگاه ملتمسانه ای

بهشکردم روشو برگردوند اونم زد زیر گریه . واقعا باورم شده

 بود .آقای شاهرودی . شما خودتون یا بچتون رو بذارید جای

 من !. اون یکی گفت موقشه . بزن زیر صندلی چشمامو بستم

منتظر بودم صندلی از زیر پام در بره که محکم یکی زد زیر

صندلی و صندلی پرت شد گوشه اتاق ولی طرف منو محکم

 گرفت ونذاشت بیفتم ! با صدای بلند گریه میکردم و میگفتم

 ای خدا . سرم گیج رفت یکی در زد . گفت صبر کنید این نوبتش

 امروز نیست فردا یا پس فرداست . ببریدش !

 

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 3:1 توسط adorer| |

 

  

روزنامه گاردین چاپ بریتانیا گزارشی در شرح وقایع حمله

 پس از انتخابات به کوی دانشگاه تهران از زبان شاهدان

 عینی چاپ کرده است.

این جامع ترین گزارشی است که تاکنون از وقایع ساعات

 نخست دوشنبه 25 خرداد ماه، که طی آن نیروهای امنیتی

 دولت ایران به خوابگاه دانشگاه تهران حمله کردند،

 منتشر می شود.

 

گاردین می نویسد حمله آن شب درحالی رخ داد که تهران

 

 دو روز پس از انتخابات هنوز از خشم بروز "تقلب" آرام نداشت.

 

گاردین می نویسد: "در داخل خوابگاه در خیابان امیر آباد

 

 شمالی دانشجویان برای خواب آماده می شدند، هرچند

 

 اعصاب متشنج بود. تنها ساعاتی پیشتر چندین نفر در

 

برابر در اصلی دانشگاه کتک خورده بودند."

 

این روزنامه می نویسد: "آنچه بعد از آن اتفاق افتاد به یکی

 

از رویدادهای محوری در ناآرامی های پس از انتخابات بدل

 

 شد؛

 

 پلیس با یورشی خشن به داخل خوابگاه ها به شکستن

 

 قفل ها و بعد استخوان ها پرداخت، به ده ها دانشجو حمله

 

کرد، بیش از 100 نفر را با خود برد و پنج نفر را کشت.

 

مقام ها هنوز این حمله را انکار می کنند اما شرحی که

 

 از مصاحبه با پنج فرد حاضر در حادثه به دست می آید،

 

داستانی متفاوت را بازگو می کند."

 

یکی از 133 دانشجویی که آن شب دستگیر شدند به

 

گاردین گفت: "ما آماده خوابیدن می شدیم که ناگهان

 

صدای شکسته شدن قفل ها توسط آنها که می خواستند

 

 وارد اتاق شوند را شنیدیم. پیشتر آنها را درحال کتک

 

زدن دانشجویان دیده بودم اما تصور نمی کردم داخل بیایند.

 

 این حتی خلاف قوانین ایران است."

 

 

به نوشته گاردین 46 دانشجو از یکی از خوابگاه ها دستگیر

 

 و به زیر زمین وزارت کشور در آن نزدیکی در خیابان فاطمی

 

منتقل شدند. همانجا در طبقات بالایی ساختمان بود که

 

شمارش آرا - و به ادعای هواداران نامزدهای مخالف، تقلب

 

 در آرا - در جریان بود. 87 دانشجوی دیگر به یک ساختمان

 

امنیتی پلیس در خیابان حافظ برده شدند. دانشجویان از

 

 شکنجه و بدرفتاری در آنجا سخن می گویند.

 

در این گزارش آمده است: "پنج نفر جان باختند:

 

 فاطمه براتی،کسری شرفی، مبینا احترامی،

 

کامبیز شعاعی و محسن ایمانی.

 

 آنها روز بعد در بهشت زهرای تهران دفن شدند که گزارش

 

می شود بدون مطلع کردن خانواده های آنها بود. تحکیم وحدت،

 

یک سازمان دانشجویی، نام آنها را تایید کرده است."

 

در ادامه گزارش گاردین آمده است: "شاهدان عینی گفتند

 

 که این دو دختر و سه پسر هدف ضربات مکرر باتوم برقی

 

 در ناحیه سر قرار گرفتند. به خانواده هایشان اخطار داده

 

 شد درباره بچه هایشان صحبت نکنند و مراسم ترحیم برگزار

 

نکنند - مانند والدین ندا آقا سلطان، که چهره اش پس از

 

 پخش فیلم کشته شدن او به ضرب گلوله در خیابان، با

 

 جنبش اعتراضی مترادف شد."

 

براساس قوانین ایران پلیس، اعضای سپاه پاسداران و

 

سایر نیروهای مسلح و شبه نظامی حق ورود به دانشگاه

 

ها را ندارند - که میراث طغیان سال 1999 دانشجویان است

 

 که تا ماه گذشته جدی ترین ناآرامی ها در ایران

 

 پس از انقلاب اسلامی بود.

 

یک دانشجو حوادث یکشنبه شب را چنین برای گاردین بازگو

 

 کرد: "پلیس به داخل خوابگاه ها گاز اشک آور شلیک کرد،

 

ما را زد، پنجره ها را شکست و مجبورمان کرد بر زمین

 

دراز بکشیم. من حتی تظاهرات هم نکرده بودم اما یکی

 

از آنها رویم پرید، پشتم نشست و مرا زد. و بعد درحالی

 

 که تظاهر می کرد در جستجوی چاقو و تفنگ است، از

 

من سوءاستفاده جنسی کرد. تهدیدمان می کردند که ما

 

 را حلق آویز کنند و به ما تجاوز کنند."

 

به گزارش گاردین یک دانشجوی دیگر ماجرا را اینطور

 

 شرح داد: "پلیس ضدشورش در دو صف ایستادند و با بالا

 

گرفتن سپرهایشان یک تونل تشکیل دادند. آنها وادارمان کردند

 

بارها از میان آن بدویم. ما را می زدند و بر سپرهایشان

 

می کوبیدند. پای یکی از هم اتاقی هایم شکسته بود اما باز

 

هم وادارش کردند بدود."

 

 تهدیدمان می کردند که ما را حلق آویز کنندو به ما تجاوز کنند

 

یک دانشجو در گفتگو با گاردین می نویسد که دیگران

 

 رفتار مشابهی را از بسیجی ها دیده بودند.

 

یک دانشجو به این روزنامه گفت: "یک بسیجی که پشتم

 

 نشسته بود به من گفت: 'پسر خوشگله الان هفت ساله

 

که کسی را ..... وقتی رسیدم نشونت می دم که چکار

 

 می تونم باهات بکنم.' آنها ما را آزار می دادند و مدعی

 

 بودند که به آنها یا رهبر توهین کرده ایم."

 

به نوشته گاردین یک دانشجوی دیگر درحالی که گریه

 

 می کرد گفت: "ظرف یک ثانیه فهمیدم که این ساختمان

 

 اصلی وزارت کشور در خیابان فاطمی است. باورم نمی شد،

 

سیاستمداران ارشد، اعضای پارلمان و بازرسان در طبقات

 

 بالایی بودند و ما در زیر زمین. شکی ندارم که در طبقات

 

 بالا مشغول تقلب در آرا بودند."

 

گاردین می نویسد که به گفته شاهدان عینی پلیس و

 

 ماموران زخمی ها را به حال رها کرده بودند و کسی به یک

 

 دانشجو که یکی از چشمانش را در اثر اصابت گلوله پلاستیکی

 

 از دست داده بود کاری نداشت. یک شاهد گفت: "ما به آنها تمنا

 

می کردیم کسانی را که بیش از دیگران آسیب دیده بودند به

 

 بیمارستان ببرند اما آنها فقط می گفتند: ولشان کنید تا بمیرند."

 

گاردین می نویسد: "این مخمصه 24 ساعت بعد وقتی

 

فرهاد رهبر رئیس دانشگاه تهران و علیرضا زاکانی یک

 

 نماینده تهران در مجلس، برای بازداشتی ها صحبت کردند

 

 تمام شد. رهبر به آنها گفت که او اجازه ورود پلیس برای

 

 کنترل اوضاع خوابگاه را داده بود - اما او چند روز بعد این

مساله را تکذیب کرد."

 

به نوشته گاردین پلیس پیش از آزاد کردن دانشجویان لباس

 

 های تازه در اختیار آنها قرار داد. یک دانشجو گفت:

 

"نمی خواستند هیچ شاهدی از آنچه اتفاق افتاده بود وجود

 

داشته باشد. اما چه شاهدی بالاتر از 133 دانشجویی

 

 که آنجا بودند و همه چیز را دیدند و عذاب کشیدند؟".

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:30 توسط adorer| |


Design By : Night Skin